هر چیزی که تو بخوای اینجا هست
گفتند پاییز و خواندیم و گذشتیم،گفتند اشک های بی دلیل  و غروب و دل تنگی،گفتند بغض های بی بهانه و حرف های نا گفتنی...!!پاییز آمد باران باریز،چیزی زیر گوشم زمزمه کرد...

سپس داد کشییید،داد کشیییید،داد کشییید و ساکت شد،مثل سکوت باران!!

پاییز که آمد،برگی از شاخه ی دلتنگی جدا شد،افتاد

دخترک گریست،جغدی خواند و پرنده ای چه سوزناک شکوه سر داد...

صدای مبهم زوزه ای هنوز به گوش می رسید..

دخترک همین حوالی،عشق را چید،سنگی برداشت و کوبید به تمام باور های رنگارنگش

شکستنی ها را باید شکست...

پاییز یعنی شجاعت،یعنی نقطه ی آخر تمام سطر های نا تمام...

یعنی مهر ردی به روی تمام شکوفه هایی که ماندنشان را اعتباری نبود!!

آسمان و زمین دل سپردن

پاییز یعنی دوست داشتنی از جنس بوی خاک..

به راستی پاییز فصل غریبی ست...!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت   توسط نرمین  | 

نوشتن خوبه...وقتی قلم به دست بگیری و بخوای همه ی احساست رو روی کلمه ها بچینی و با دیگرون شریک شی...نوشتن خوبه،وقتی کسی باشه که احساستو درک کنه...وقتی تو خستگی این کوچه های پر پیچ و خم کسی باشه که خستگیتو با یه لبخند از بین ببره...

امروز بعد مدت ها یاد این وبلاگ قدیمم افتادم،وبلاگی که شاید هم نویسندش خودمم هم خوانندش...:) خنده داره اما همین احساس که شاید یکی،یه جایی سری زد،و یک گوشه از احساسم رو درک کرد حس نوشتن رو شیرین می کنه...لحظه هاتون شاد...:)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت   توسط نرمین  | 

دخترک طبق معمول هر روز، جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های فرمز رنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد:
اگه تا آخر ماه، هر روز بتونی تمام چسب زخم هاتو بفروشی، آخر ماه کفش های قرمز رو برات ...
می خرم.
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا ...
و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت:
نه ... خدا نکنه ... اصلا کفش نمی خوام!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت   توسط نرمین  | 

ساعتها حرف میزنم

و تو با صبر و حوصله گوش میدهی.

فقط نگاهم می کنی تا


آرامشم را از دست ندهم.

...

حتی پلک هم نمیزنی

لبخند پر مهر همیشگیت را

از من دریغ نمی کنی مخصوصا

این بار که از خودت گله می کنم.

اما این همه سکوتت عذابم می دهد

کاش از قاب بیرون می آمدی

و می گفتی تو هم از این فاصله دلگیری
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت   توسط نرمین  | 

قطاری سمت خدا ميرفت ، همه مردم سوار شدند ، وقتی به بهشت رسيد همه پياده شدند يادشان رفت مقصد خدا بود نه بهشت...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت   توسط نرمین  | 

راستش تا امروز فقط از متن ها و داستان های ادبی استفاده می کردم امروز می خوام حرفای خودمو بگم،آخه یکم دلم گرفته...من آذری هستم و فکر کنم همه اخبار تلخ زلزله رو شنیدن...

همت همه ی مردم واسه نجات اون جسد های بدون روح زیر آوار ، کمکشون واسه اسکان زلزله زده ها...دلسوزی ی همه واسه داغ از دست دادن عزیزاشون ونگرانیمون واسه گرما و سرماشون واشکمون واسه یتیم شدنشون...این ها خوب. این که پیش همیم اینکه پشت همو خالی نمی کنیم خوب...اما چرا فقط باید یه اتفاق بد،یه حادثه ی دلخراش اتفاق بیفته تا یادمون بیفته آدمهایی از جنس ماها دارن به سختی زندگی می کنن؟!؟چرا همش توی بدترین لحظه هاس که حس وجدانمون بیدار می شه؟؟چرا تو فراغت زندگیمون برای هم چاه می کنیم؟؟می جنگیم؟دروغ می گیم؟؟کلک می زنیم؟؟واسه چی؟واسه همون یه مشت خاکی که هم وطنم توش خاک شد؟؟؟جدی چرا...........!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت   توسط نرمین  | 

سوگواره
شنبه بود، آغاز هفته ای برای ما و پایانی برای همه هفته های عمرت
غمت آوار می شود بر سرم، و آرزوهایی که اینک زیر تلی از خاک
مدفون اند و روزه ای که هرگز افطار نشد
ساعت 4:45 به چه می اندیشیدی؟ به مزارع نخود، به شیر گاوها، به سیب باغ ها، به نتایج کنکور، به عروسی دخترت، پایان خدمت پسرت، به بیست و چندمین قسمت سریال " خداحافظ بچه "...

آسوده بخواب که
آبادی ات ویران شد
دیگر دست های پینه بسته ات به چه کار می آید؟ یک عمر هم که بیل بزنی نه سقف کاه گلی خانه ات تعمیر می شود و نه کمر شکسته ات راست.

تسلیت می گم به همه ی خانواده هایی که عزیزاشونو توی این حادثه ی تلخ زلزله از دست دادن و امید وارم خدا به همشون صبر بده...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت   توسط نرمین  | 

يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود، تعريف می کرد که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد.
او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود، بی اختيار ايستادم.
مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کر...ده بود.
مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل، راهش را گرفت و رفت، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد.
رفتار وی گيجم کرد. به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود؟
نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است.
دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت   توسط نرمین  | 

آن هنگام که در واپسین دقایق سوسوسی گرگ های ، کودکی عشق به زیستن را در نهال وجود خویش کاشت...
آن زمان که در دردناکترین آه نفذین آمیز یک مادر ، دعای خیر خوشبختی به مشامم رسید..
آن زمان که در دورترین و تلخترین نقطه ی باور یک انسان عشق را چشیدم...
در آن لحظه که نگاه امید وارانه یخار پای گل را به پرواز پرنده ها احساس کردم...
و آن زمان که تولد کودکی را در کنار تابوت مرمرین یک پدر خسته دیدم،
... به باور این جمله رسیدم که
تا شقایق هست زندگی باید کرد...
نقاب...
نظراتونو بگین...برام مهمه...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت   توسط نرمین  | 

وقتی که نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود. در زیر شاخه‌های طویل و پیچیده‌ی درخت بید کهنسال، دلسردی از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود، چون دنیا می‌خواست مرا درهم بکوبد.
پسر کوچکی با نفس بریده به من نزدیک شد. درست مقابلم ایستاد و با هیجان بسیار گفت:‌ “نگاه کن چه پیدا کرده‌ام!”
در دستش یک شاخه گل بود و چه منظره‌ی رقت‌انگیزی! گلی با گلبرگ‌های پژمرده. از او خواستم گل پژمرده‌اش را بردارد و برود بازی کند. تبسمی کردم، سپس سرم را برگرداندم.
اما او به‌جای آن که دور شود، کنارم نشست و گل را جلوی بینی‌اش گرفت و با شگفتی فراوان گفت: “مطمئنا بوی خوبی می‌دهد و زیبا نیز هست! به همین دلیل آن را چیدم. بفرمایید! این مال شماست.”
آن علف هرز پژمرده شده بود، و رنگی نداشت، اما می‌دانستم که باید آن را بگیرم و گرنه امکان داشت او هرگز نرود.
از این‌رو دستم را به سوی گل دراز کردم و پاسخ دادم: “ممنونم، درست همان چیزی است که لازم داشتم.”
ولی او به جای اینکه گل را در دستم بگذارد، آن را در وسط هوا نگه داشته بود، بدون دلیل یا نقشه‌ای…
آن وقت بود که برای نخستین‌بار مشاهده کردم پسری که علف هرز را در دست داشت، نمی‌توانست ببیند، او نابینا بود!
ناگهان صدایم لرزید، چشمانم از اشک پر شد.
او تبسمی کرد و گفت: “قابلی ندارد.” سپس دوید و رفت تا بازی کند.
توسط چشمان بچه‌ای نابینا، سرانجام توانستم ببینم، مشکل از دنیا نبود، مشکل از خودم بود و به جبران تمام آن زمانی که خودم نابینا بودم، با خود عهد کردم زیبایی زندگی را ببینم و قدر هر ثانیه‌ای که مال من است را بدانم و آن وقت آن گل پژمرده را جلوی بینی‌ام گرفتم و رایحه‌ی گل سرخی زیبا را احساس کردم…
وقتی که دیدم آن پسرک، علف هرز دیگری در دست دارد، تبسمی کردم:
“او در حال تغییر دادن زندگی مرد سالخورده‌ی دیگری بود.”
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت   توسط نرمین  | 

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:....

من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت   توسط نرمین  | 

زمزمه های دانشجویان شب قبل از امتحان :

خب !
این که نمیاد
اینم که بلدم
اینم که میدونم
اینم مهم نیست
عمرا اگه این بیاد
و
دیگه وقت خوابه

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت   توسط نرمین  | 


پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: "اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی."
پرنده گفت: "من فرق درخت و آدمها را خوب می دانم.اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم."
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: "راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟"
انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.
پرنده گفت: "نمی دانی، بر فراز اسمان چقدر جای تو خالیست."
انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: "غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است، اما اگر تمرین نکند، فراموش می شود."
پرنده این را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: "یادت می آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو اسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بالهایت را کجا جا گذاشتی؟"
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.
آن وقت رو به خدا کرد و گریست

از کتاب : بالهایت را کجا جا گذاشتی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت   توسط نرمین  | 

پسر فقيري که از راه فروش خرت و پرت خرج تحصيل خود را بدست ميآورد

يک روز به شدت دچار تنگدستي و گرسنگي شد و فقط يک سکه نا قابل در جيب داشت.

در حالي که گرسنگي سخت به او فشار مياورد تصميم گرفت از خانه بعدي تقاضاي غذا کند .
با اين حال وقتي دختر جوان زيبايي در را برويش گشود دستپاچه شد و به جاي غذا يک ليوان آب خواست.دختر جوان احساس کرد که او بسيار گرسنه است.برايش يک ليوان شير بسيار بزرگ آورد

پسرک شير ر...ا سر کشيده و آهسته گفت:
چقدر بايد به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت:هيچ.
پسرک در مقابل گفت:از صميم قلب از شما تشکرمي کنم.

پسرک که هاروارد کلي نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمي خود را قويتر حس مي کرد بلکه ايمانش به خداوند و انسانهاي نيکو کار نيز بيشتر شد.
تا پيش از اين او آماده شده بود دست از تحصيل بکشد.. سالها بعد......

زن جواني به بيماري مهلکي گرفتار شد. پزشکان از درمان وي عاجز شدند.دکترهاروارد کلي براي مشاوره در مورد وضعيت اين زن فراخوانده شد.او بلافاصله بيمار را شناخت.

مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد براي نجات زندگي وي به کار گيرد.مبارزه آنها بعد از کشمکش طولاني با بيماري به پيروزي رسيد.

روز ترخيص بيمار فرا رسيد.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمينان داشت تا پايان عمر بايد براي پرداخت صورتحساب کار کند.نگاهي به صورتحساب انداخت

جمله اي به چشمش خورد.
”همه مخارج بيمارستان قبلا با يک ليوان شير پرداخته شده است“.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت   توسط نرمین  | 

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ، مال او را حفظ می کند. من دزد مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم وعقیده صاحب آن مال ، خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نرمین  | 

تو شاهکار خالقی...
تحقیر را باور نکن...
بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش..
زیبا وزشتش پای توست...
تقدیر را باور نکن...
تصویر اگر زیبا نبود،نقاش خوبی نیستی...
از نو دوباره رسم کن،تصویر را باور نکن...
خالق تو را شاد افرید...
آزاد آزاد آفرید،
پرواز کن تا آرزو...
زنجیر را باور نکن

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط نرمین  | 

عمری گشتیم
بدنبال دست خدا
برای گرفتن

غافل ار آنکه دست خدا ، دست همان بنده اش بود
بنده ای که نیاز به دستگیری داشت. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت   توسط نرمین  | 

برادرم گفت : چرا چتری با خود نبردی؟!! خواهرم گفت : چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟!! پدرم با عصبانیت گفت : تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد اما مادرم در حالی که موهای مراخشک می کرد گفت: باران احمق… این است معنی مادر
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت   توسط نرمین  | 

از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم !

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت   توسط نرمین  | 

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامورمرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری». او می گوید « شن» .

مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد.

بنابراین به او اجازه عبور می دهد.

هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...

این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.

یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو ، چه چیزی را از مرز رد می کردی؟

قاچاقچی با لبخند می گوید : دوچرخه
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت   توسط نرمین  | 

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند !

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !

... ... به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !

به دستان پدرت ، به جارو کردن مادرت ، به راننده ی چاق اتوبوس ، به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد ، به راننده ی آژانسی که چرت می زند ، به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد می زند ، به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند ، به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد ، به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی ، به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان ، به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی ، به هول شدن همکلاسی ات پای تخته ، به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای را پر کنی ، به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی ، .............. نخند ، نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...

که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای ، همه چیز و همه کسند.

آدم هایی که براي زندگي تقلا می کنند ، بار می برند ، بی خوابی می کشند ، کهنه می پوشند ، جار می زنند ، سرما و گرما را تحمل مي كنند ، و گاهی خجالت هم می کشند ... خیلی ساده ... نخند دوست من ! هرگز به آدم ها نخند . خدا به این جسارت تو نمی خندد ؛ اخم می کند ... به پوزخند آدمی به آدمی دیگر !

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت   توسط نرمین  | 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که :
پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت   توسط نرمین  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت   توسط نرمین  | 

چند روز زندگی را تنها گاه پریدن می دانم.

شاید سخت باشد اینکه همیشه در این اندیشه باشیم : ” پرواز سخت است ! “

باید آموخت که انسان خلق شده است برای ” حرکت ” و نه ” ایستایی “

برای پریدن و اوج گرفتن.

که اگر جز این بود آفرینش او را بی معنا می دانستم.

بایدرفت

باید شد،

نباید ماند

اینجا جای ماندن نیست

باور کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت   توسط نرمین  | 

اگر نهال های جنگل
بدانند ،
روزی تن هاشان
دسته ای در دستان
تبر یه دوشان
خواهد شد
مثل من
،
شاید ، هرگز
دل تنگ باران
نشوند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت   توسط نرمین  | 

آدم هـا می آینـد

زنـدگی می کننـد

می میـرنـد و می رونـد …

امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِتــو

 

جای خالی ات قد خود توست

بزرگ نیست

کوچک هم؛

که نه هجوم و ازدحام اطراف آن را پر می کند

و نه کوچکتر از تو، در آن جای می گیرد.

درست اندازه ی حضور توست..

 

آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه

آدمی می رود امــا نـمی میـرد!

مـی مـــانــد

و نبـودنـش در بـودن ِ تـو

چنـان تـه نـشیـن می شـود

کـه تـــو می میـری

در حالـی کـه زنــده ای …

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت   توسط نرمین  | 

در مهد كودك هاي ايران 9 صندلي ميذارن و به 10 بچه ميگن هر كي نتونه سريع براي خودش يه جا بگيره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلي و ادامه بازي تا يك بچه باقي بمونه. بچه ها هم همديگر رو هل ميدن تا خودشون بتونن روي صندلي بشينن.
در مهد كودك هاي ژاپن 9 صندلي ميذارن و به 10 بچه ميگن اگه يكي روي صندلي جا نشه همه باختين. لذا بچه ها نهايت سعي خودشونو ميكنن و همديگر رو طوري بغل ميكنن كه كل تيم 10 نفره روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد 10 نفر روي 8 صندلي، بعد 10 نفر روي 7 صندلي و همينطور تا آخر.
با اين بازي ما از بچگي به كودكان خود آموزش ميديم كه هر كي بايد به فكر خودش باشه. اما در سرزمين آفتاب، چشم بادامي ها با اين بازي به بچه هاشون فرهنگ همدلي و كمك به همديگر و كار تيمي رو ياد ميدن.

lh کارکردن با هم را نیازموخته ایم ، بلکه هر روز درس های جدیدی از تکنیک های حذف و زیر پا گذاشتن یکدیگر را می آموزیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت   توسط نرمین  | 

معلم پسرک را صدا زد تا انشایش را با موضوع علم بهتر است یا ثروت را بخواند پسرک با صدای لرزان گفت :ننوشته ام . معلم با خط کش چوبی پسرک را تنبیه کرد. و او را پائین کلاس پا در هوا نگه داشت.پسرک در حالی که دستهایش قرمز و باد کرده اش رابه هم میمالید. زیر لب میگفت :آری ثروت بهتر است چون اگر داشتم دفتری میخریدم و انشایم را مینوشتم.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت   توسط نرمین  | 

من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس. می نويسم، و فضا
می نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك
يك نفر دلتنگ است؛ يك نفر می بافد؛ يك نفر می شمرد؛ يك نفر می خواند
زندگی يعنی : يك سار پريد. از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها كم نيست: مثلا اين خورشيد، كودك پس فردا، كفتر آن هفته
يك نفر ديشب مرد؛ و هنوز ، نان گندم خوب است
و هنوز ، آب می ريزد پايين ، اسب ها می نوشند
قطره ها در جريان، برف بر دوش سكوت؛ و زمان روی ستون فقرات گل ياس

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت   توسط نرمین  | 

تو شهر بازی نشسته بودم واسه خودم با دوستام .یهو یه دختر کوچولو خوشگل اومد پیشم بهم گفت : آقا…آقا..تو رو خدا یه لواشک ازم بخر!! نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا..اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم…بهش گفتم اسمت چیه…؟
-فاطمه…بخر دیگه…!
-کلاس چندمی فاطمه…؟
-میرم چهارم…اگه نمی خری برم..
-می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم مامان و بابات کجان فاطمه؟؟
-بابام مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم
(دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…از یه طرف دلم سوخت که ما کجاییم و این کجا…از یه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیم)
-فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟
-باشه فقط ۳ تا !
-باشه…
-اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم
- فاطمه!!!!!!!!!!!!!!!…دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت!

سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت…
وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …
نه به الانش…نه به ظاهرش …
به آینده ایی که در انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم…فقط نگاه…
فقط نگاه ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت   توسط نرمین  |