هر چیزی که تو بخوای اینجا هست
 
به دنبال خدا نگرد...

خدا در بیابان های خالی از انسان نیست...

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست...

خدا در مسیری نیست که به تنهایی آن را سپری می کنی...

خدا آنجا نیست...

به دنبالش نگرد...

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست...

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد...

خدا آنجاست خدا در خانه ای است تنهایی در آنجاست

در جمع عزیز ترین هایت...خدا در دستی است که به یاری می گیری...

در قلبی است که شاد می کنی...در لبخندی است که به لب می نشانی...

خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست...لابه لای کتابهای کهنه نیست...

این قدر نگرد...گشتنت زمانی است که هدر می دهی...زمانیکه می تواند بهترین ثانیه ها باشد...

  نوشته شده در  شنبه یکم بهمن ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 

خدایا نترس...

دستت را بده به من...

پایین بیا...

آنقدر ها هم وحشتناک نیست...

  نوشته شده در  شنبه یکم بهمن ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
نقاش خوبی نبودم...اما این روز ها به لطف تو انتظار را دیدنی می کشم...

  نوشته شده در  شنبه یکم بهمن ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
واقعا نامردین....بابا کسی می اد اینجا لا اقل یه نظری بده....می خواین چیکار نظراتونو جمعشون می کنین....منتظرتونم...
  نوشته شده در  سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
گیرم همه چیز سیاه و تاریک است
تو شمع خودت را روشن کن
تو نمی خواهد گزارشگر بزرگ تاریکی باشی
شمع بان کوچک نور خودت باش
این همه ی ان چیزی است که روشنایی از تو می خواهد...
  نوشته شده در  شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
وقتي صداي خرد شدنت زير پاي عابران نواي دل انگيزی شد
چه فرقي ميکند برگ سبز کدام درخت بودی..........................
  نوشته شده در  شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 

 

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ...

محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟

تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.

  نوشته شده در  شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
هيچ مي داني در ‍ژرفاي نگاه يك انسان مي توان حقيقت دلش را كشف كرد!

هيچ توجه كرده اي از چروك هاي روي صورت يك پيرزن مي توان دقايق سپري شده اش را اندازه گيري كرد!

هيچ فهميده اي روي بال شكسته ي پرنده اي ارتفاع پروازش نوشته شده است!

هيچ دقت كرده اي روي سنگ هاي صاف درون رود خانه عكس انسان هاي زيادي حك شده است...

هيچ غربت خورشيد را در چهره ي ماه ديده اي!

هيچ حسرت پرواز را در نگاه خار ديده اي!

هيچ تلاش بي صبرانه ي ساعت براي ايستادن را حس كرده اي!

هيچ جنجال شب و روز را نظاره گر شده اي!

جنگ ماهي با خورشيد...

هيچ خواسته اي متفاوت بينديشي

هيچ تلاش كرده اي متفاوت ببيني...

متفاوت باشي با همه ي مخلوقات...

من خواستم...

نقاب

  نوشته شده در  شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
"آرتور اشي" قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد.
او در جواب گفت:
 در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند. 500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند. 50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم  خدایا چرا من؟
  نوشته شده در  شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او

این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت:
(حلقه خوشبختیست،حلقه زندگی است!)
همه گفتند:(مبارک باشد!)
دخترک گفت:(دریغا که مراباز در معنی آن شک باشد.)
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته،هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای،این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است|
حلقه زندگی نیست!

حلقه بردگی و بندگی است

فروغ فرخزاد

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
كفش هايم كه جفت مي شوند دلم هواي رفتن مي كند...
من كودكانه بي قرار تو مي شوم...بي آنكه بينديشم چه كسي دلتنگ من خواهد بود...

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

قصه ی بی کسی ماست بخند

آدمک خل نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش شمری

به خدا مثل تو تنهاست بخند...

  نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 

در مطب دكتر در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.

دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»

در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»

دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»

دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد.

دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.

دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.

زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد.

دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!»

مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!» و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.

پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.

اين همان دختر بود!!

فرشته اي كوچك و زيبا!!

اینو از وبلاگ عبد العظیم برداشتم.

ازش به خاطر این مطلب خوبش تشکر می کنم.

  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
گاهی گمان نمیکنی ولی میشود
گاهی نمیشود، نمیشودکه نمیشود
گاهی هزار دور دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
خیلی نامردین...

از بس برام نظر نذاشتین منم از ذوق افتادم...

دیگه حال نوشتن ندارم...

راسیتی کم موند به روزی که بخوان جوابا رو بدن...

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
بچه ها تو رو خدا برام نظر بذارين.....

نا اميد مي شم ها..............

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
به تماشا سوگند و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن ، واژه اي در قفس است

من به آنان گفتم : آفتابي لب درگاه شماست

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد

سنگ آرايش كوهستان نيست

همچناني كه فلز زيوري نيست به اندام كلنگ

در كف دست گوهر ناپيدايي است

كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند

پي گوهر باشيد

لحظه را به چراگاه رسالت ببريم.

                                         ( سهراب سپهري )

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 

شگفتا!

وقتی که بود نمی دیدم ،

وقتی می خواند نمی شنیدم...

وقتی دیدم که نبود... وقتی شنیدم که نخواند...!

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای

سرد وزلال ، در برابرت ،

می جوشد و می خواند و می نالد ،

تشنه آتش باشی و نه آب

 و چشمه که خشکید ،

چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی

بخار شد و به هوا رفت ،

و آتش کویر را تافت  و در خود گداخت

و از زمین آتش روئید و از آسمان بارید ،

تو تشنه آب گردی و نه  تشنه آتش ،

و بعد عمری گداختن

از غم نبودن کسی که ، تا بود ،

از غم نبودن تو می گداخت.

                                   (دکتر علی شریعتی)

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
وقتي به دنيا مي آييم در گوشمان اذان مي خوانند و وقتي مي ميريم برايمان نماز مي خوانند. آيا واقعا فاصله تولد و مرگ اين قدر كم است؟ 
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
شايد زندگي آن جشني نباشد كه آرزويش را داشتي اما حال كه به آن دعوت شده اي تا مي تواني زيبا برقص...

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
یه چیزی خواستم از خدا....

نمی دونم شامل کدوم یکی از این زیری ها می شه....

دعام کنین....

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:

او مي گويد آري و آنچه مي خواهي مي دهد

او مي گويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد

او مي گويد صبر كن و بهترين را مي دهد.
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
زندگي با همه وسعت خويش محمل ساكت غم خوردن نيست...

حاصلش تن به قضا دادن و پ‍ژمردن نيست...

زندگي رفتن و راهي شدن است...

زندگي جنبش و راهي شدن است...

از سر آغاز وجود تا بدان جا كه خدا مي داند.
  نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 

هميشه با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر به نابه تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند.

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
وقتي به آسمون پر ستاره نگاه مي كني و مي خواي انتخاب كني كه كدوم ستاره مال تو باشه

هميشه آگاه باش عاشق ستاره كم نور بشي چون اوني كه پر نور تر هست رو همه نگاه مي كنن.

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
هميشه بهترين راه را مي بينيم...

 اما راهي را مي پيماييم كه به آن عادت كرده ايم؟

اين جوري نيست؟

به نظر من که ما آدمها مخصوصا رفته رفته خیلی خیلی داریم به کارهامون برچسب عادت می زنیم...

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
بچه ها...

کنکور چه جوری بود؟

چیکار کردین؟

خوب بود؟ ایشاالله که خوب بوده...

ولی یه چیز بگم یکی از دوستام گفت که مشاورشون بهشون گفته کنکور امسال سخترین سال کنکور از نظر مفهومی بودن بود.

حیوونکی ما ها....

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط نرمین  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM